تبلیغات
گرجیان ایران - لادو اخنیاشویلی - ვლადიმერ აღნიაშვილი

გაუმარჯოს საქართველოს
لادو اخنیاشویلی - ვლადიმერ აღნიაშვილი
سه شنبه 5 مرداد 1395 ساعت 07:36 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست IranianGeorgians | ( نظرات )
اولین مسافر گرجی و اولین شخصی که از بین گرجیهای گرجستان پایش را بر خاک فریدن اصفهان برای شناختن و دیدن گرجیان ساکن انجا نهاد لادو اخنیاشویلی بود.
      لادو اخنیاشویلی به سال 1860 در استان کاختی گرجستان متولد شد که به گفته خودش شانسش سبب میشد تا همیشه و در همه چیز جز اولینها باشد، یعنی او معلم زبان گرجی اولین مدرسه اشراف و خوانین بود و موسس اولین تیم گرجی (احتمالا تیم ورزشی) و اولین مسافر گرجی فریدن اصفهان از این نظر که درپایان قرن نوزدهم میلادی جامعه گرجستان در مورد گرجیانی که درایران زندگی میکردند بسیار کنجکاو شده بودند فقط لادو اخنیاشویلی بود که توانست با هزینه مالی خود این سفر دور و پر از خطر را تقبل نماید تا دوباره وظیفه ای دیگر از وظایف خود را در قبال ملتش به سرانجام رسانده باشد.
      درتابستان سال 1894 یک کشتی روسی لادو را تا بندر انزلی دریای خزرهمراهی نمود، لادو از بندر انزلی به سمت قزوین حرکت نمود که در ان زمان ارتباط بین شهرهای ایران بوسیله کاروانها صورت میگرفت، لادو نیز به همراه کاروانان و با مشکلات بزرگ از شهری به شهر دیگر مسافرت میکرد اما در حین سفر به موارد جالب بسیار زیادی نیز برخورد مینمود.
      از قزوین با مشکلات و بدبیاریهای زیادی توانست خودش را به تهران برساند، جایی که هیچگونه اطلاعاتی در مورد ساکنان گرجی فریدن نتوانست به دست اورد، بعد از یک ماه و نیم در تهران به سمت اصفهان حرکت کرد اما مجبور شد تمام زمستان را در انجا سکنی گزیند چون تا بهار سال بعدی تمام راههای کوهستانی فریدن پر از برف و کولاک بود و رفتن به انجا تقریبا غیر ممکن بود.
      زمانی که ماه اوریل (فروردین) با گرمای نسبی اش فرا رسید لادو خودش را برای حرکت به سمت فریدن اماده مینمود، اما این بار نیز به علت شایعاتی که در اصفهان پیچیده بود و خبر داده بودند که راهزنیهای خطرناکی در راه فریدن صورت گرفته و به کوچک و بزرگ و فقیر و غنی رحم نمیکنند، مشکلات جدیدی را برای لادو که صبرش هم به سر امده بود را رقم میزد که با توجه به این اوضاع و احوال لادو توانست با پرداختن نصف دستمزد همراهانش قبل از حرکت، موافقت انها را بدست اورده و راه فریدن را در پیش گیرد.
      اولین ایستگاهی که لادو اخنیاشویلی به انجا رسید نجف اباد بود و ازانجا هم دو نفراسب سوار که از شیراز برمیگشتند با او همراه شدند، در همان حین شخصی همراه پسر بچه ای که سید بود خود را به انها رسانید و او نیز به انان ملحق شد و همگی باهم به سمت قلعه ناظر راهی شدند.
      از ان لحاظ که انها بدلیل خطرات راه، شب هنگام قادر به حرکت نبودند و درفقط طول روز میتوانستند راه بروند، بدلیل اشعه های خورشید که از اسمان چون اتش فرود می امد در ظرف چند روز سه بار پوست صورت لادو تاول زد و به کلی سوخت.
      در کل با مشقت و تحمل سختیها خودش را به دمب کمر رسانید، این روستا دیگر توسط گرجیها نامگذاری شده بود ولی هنوز لادو از ان اطلاعی نداشت که در این روستا گرجیها زندگی میکنند، از اغازسفر او اسامی گرجی روستاهای گرجی نشین را در دفتر یادداشتهای روزانه خودش نوشته بود اما نمیدانست که اسامی دمب کمر را فارسی زبانان به ان روستا الحاق داده بودند و گرجیها به ان روستا تورلی میگویند، در صورتی که لادو از اسامی تورلی نیز اگاهی داشت و همانجا پی برد که تورلی همان دمب کمر است.
      زمانی که لادو وارد ان روستا شد از حیاط یکی از خانه ها صدای صحبت تقریبا بلندی به گوشش خورد که به گرجی بود.
      - پسر، هی، یداله! چکارش کردی پسر، خرت رو.
      - تو واسه چی میخاییش؟ تو خونه هست – دومی جواب داد.
      - البته که میخامش، باید به اسیاب نون ببرم.
      - رو پشت بوم خونمون، برو ببرش.
      به راحتی میتوان تصور نمود که ان صحبتها و کلمه های گرجی اشنا چه حالتی را در لادو بوجود می اورد و چه تاثیری را بر روی او میگذاشت، طوری که با انان فوری ارتباط برقرار میکند.
      - پسر هی! تو کی هستی، گرجی هستی؟ لادو
      - اره، گرجی هستم! ولی تو کی هستی؟ زبونمون رو از کجا بلدی؟
      - منم گرجی ام، از گرجستان اومدم واسه دیدن شماها.
      - إإإإإإ نه، نمیتونی گرجی باشی.
      - هی، دارم راست می گم- لادو جواب داد.
      - پس گرجی هستی؟
      این را گفت (پس گرجی هستی؟) و به طرف لادو رفت و با او به گرجی شروع به صحبت نمود، و نیز برای دوستش دست تکان میداد و اشاره میکرد که بیا و او هم در حالی که بسیار کنجکاو و متعجب شده بود بیل را بر شانه اش کذاشت و به طرف انها رفت، ان پسر نیز افسار اسب لادو را گرفته بود و ارام ارام به طرف دوستش میرفت و با صحبت کردن به گرجی با لادو همراهی میکرد، وقتی که پسر بیل بدست نزدیک انها شد اولی به او گفت:
      - میدونی، این گرجی هستش، از گرجستان اومده.
      - إإإإإإ نه، نمیتونی گرجی باشی.
      اما وقتی که لادو به گرجی شروع به صحبت کرد پسر بیل به دست هم مطمعن شد و جلوتر نزدیک لادو رفت و با دستش شروع به نوازش کردن یال اسب لادو نمود و ارام ارام با انان به سمت روبرو حرکت کرد، در ادامه راه مردی به انان برخورد که ان پسر به او هم گفت: پسر، میدونی، میدونی این هم ریشه و هم تبار قدیمی ما هست.
      به انتهای روستا که رسیدند لادو از انها خداحافظی کرد و قول داد به زودی باز همدیگر را میبینیم و کفت تصمیم دارد از همه روستاهای گرجی نشین دیدن کند و موقتا انها را ترک میکند، گرجیهای دمب کمر در حالی که خوشحال بودند لادو را تا نیمه راه داشکسن همراهی کردند و برگشتند که به گفته خودشان پس از سیصد سال به اولین هموطنشان که از گرجستان امده بود برخورده بودند
      لادو خبر رفتنش به مارتقوپی ( فریدونسهر) را بسیار مهمتر در یادداشتها یش جلوه میدهد: " به مارتقوپی که نزدیک شدم در انجا ودر کناره های روستا دو زن در حال پر نمودن ظرفهای اب بودند، مرا دیدند و شروع به صحبت نمودند، یکی گفت- " شاید صحابی باشد، دومی گفت- نه این از همتباران خودمون هست، گرجی هستش، دوباره اولی گفت- نه صحابی هست و غریبه، دومی گفت- نه این از همتبارانمون هست، گرجی هستش، مگه یادت نیست که خان گفت یکی از همتباران گرجستانیمون در اصفهان ساکن شده! و زمانی که دومی هم یقین پیدا کرد هر دو نفر انها از جایشان پریدند و در حالی که تنگهای پر از اب را رها نمودند به طرف روستا دویدند، میدویدند و به هر کسی که میرسیدند میگفتند- هم ریشه و همتبار قدیمی میاید، گرجی از خود گرجستان میاید"!
      "قبل از اینکه وارد روستا شوم مردمی هیجان زده ای را میدیدم که در طول مسیر منتهی به روستا اجتماع کرده بودند، زن و مرد، کوچک و بزرگ که از همه طرف صدایم میکردند- احوالت چگونه است؟ سلام و خوش امدید و ... من نیز برای همه دستم را تکان میدادم و تشکر میکردم"
      به همینگونه و با تحمل رنجها و مشقات فراوان لادو اخنیاشویلی توانست به فریدن مسافرت و به گفته خودش از همه روستاهای گرجی نشین فریدن نیز دیدن کند، او به خاطر غلبه بر مشکلات سفر و نبود حتی کمترین امکانات به قدری خسته شده بود که به زودی ایران را ترک کرده و به گرجستان باز گشت.
      تلاشهای خسته کننده لادو باعث شد که او بی رمق و شکسته گردد او از لحاظ روحی نیز همانگونه و همانقدر شکسته شده بود، لادوی خستگی ناپذیر دراوریل سال 1904 درگذشت و هم اکنون در مزار کوکییس ارامیده است.


لادو اخنیاشویلی در سال ۱۲۷۴ه.ش برای اولین بار و با هزینه شخصی خودش، عازم ایران شد.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
ავტორები
فریدونشهر در شبکه های اجتماعی